تبليغاتX
بانوی دو گیتی ، زهراء

 

 

بانوی دو گیتی ، زهراء

دیوانۀ تو هر دو جهان را چه کند ؟!


هو المحبوب

 

چند وقتی است که ؛

 

نمی دانم

 

کی ام ،

 

چی ام ،

 

کجایم ،

 

چه می کنم ،

 

چه می کنند ؟!

 

 

 

 

چند وقتی است که ؛

 

دیگران دیوانه خطابم می کنند

 

و

 

می خندد

 

و

 

گاه گاهی ، نگران و مضطرب می شوند !

 

 

 

 

چند وقتی است که ؛

 

آسوده شده ام

 

از حرف هایشان ، ناراحت و دل آزرده نمی شوم !

 

 

 

 

چند وقتی است که ؛

 

از خطاب

 

دیوانه

 

خشنودم !

 

چه نام زیبایی !

 

چه قدر شادم با این خطاب !


چه قدر بزرگ و عزیزم با این عنوان !

 

 

 

 

چند وقتی است که ؛

 

چیزی نمی دانم

 

از هستی و نیستی ،

 

حسی از وجود و عدم ندارم ،

 

فقط

 

می دانم که

 

تو در عین عدم ، هستی !

 

و

 

تنها وجود ، توایی

 

و

 

دیگر هیچ !

 

 

 

 

چند وقتی است که ؛

 

از لطف آن یار نازنین ،

 

دوباره به درگاهت پذیرفته شدم

 

و

 

چند باره متولد شدم

 

چه سعادتمندم در سایۀ  آن مهربان !

 

 

 

 

چند وقتی است که ؛

 

فقط

 

تو  هستی

 

و

 

تو !

 

 

 

آن کس که تو راشناخت،جان راچه کند ؟

 

فرزند و عیال و خانمان را چه کند ؟

 

 

دیوانه کنی،هر دو جهانش بخشی !

 

دیوانۀ تو هر دو جهان را چه کند ؟!

 

 

یا زهرا جان مددی !

 



در نهانخانۀ عشرت صنمی خوش دارم !


هو المحبوب

 

بعد از مدّت ها ،

 

شاید

 

برای من

 

سال ها ،

 

امروز به میعادگاه سری زدم

 

چقدر دل تنگش بودم !

 

وقتی قدم به آنجا گذاشتم

 

فهمیدم که ،

 

چقدر دلتنگت بودم و نمی دانستم !

 

چقدر عاشقت بودم و خبر نداشتم !

 

 

 

 

از دلم می پرسم :

 

تو که در میعادگاه اینقدر عاشق و مستش می شوی ، پس چرا دیر به دیر به اینجا سر می زنی ؟!

 

آخه ، بهترین مکان برای عاشقان ، عشرت کده شون هست ،

 

چرا نمیایی و همین جا مقیم نمی شی ؟!

 

 

 

پاسخی می ده که هیچ جای بحث و سوالی نمی گذاره :

 

" در نهانخانۀ عشرت صنمی خوش دارم "

 

 

 

ربنّا لا تزغ قلوبنا بعد إذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمة ،

 

إنّک أنت الوهاب !

 

 

یا زهرا جان مددی !



گوهر چو دست داد به دریا چه حاجتست !


 هو المحبوب

 

ای یگانه گوهر گرانبهای من !

 

یادت هست که ،



می گفتم  من از او خیلی دورم ،

 

می گفت او به تو خیلی نزدیک است !

 

 

می گفتم به او عاشقم ، امّا گوهری برای نشانۀ عشقم ندارم ،

 

می گفت او به تو عاشق تر است و وجود عشقش در قلبت هم گوهر یگانه ایی است که باید آن را قدر بدانی ، چون نصیب هر کسی نمی شود !

 

 

می گفتم به او مشتاقم و تنها شوقم وصال به اوست ،

 

می گفت او به وصال تو مشتاق تر است !

 

 

می گفتم یاوری و دست گیری ندارم و در طریق تنهایم ،

 

می گفت او بهترین یاور و راهنماست ، از او بخواه رساندن یار در طریقتت را !

 

 

می گفتم دلم می خواهد تنها به ذکر و یاد او مشغول باشم ،

 

می گفت فأذکرونی أذکرکم !

 

 

می گفتم به شکرانۀ نعمت هایش مشغولم ،

 

می گفت و أشکروا لی و لا تکفرون !

 

 

می گفتم فقط دلتنگ او هستم و صبر و قرار ندارم ،

 

می گفت او بیشتر دلتنگ توست ، پس بیشتر توجه و حضور داشته باش تا زودتر برسی !

 

 

می گفتم او محبوب جانی ام است و تنها قلبم طالب وصل اوست ،

 

می گفت او بهترین محبوب است و مطلوب همه !

 

 

می گفتم گوهر وجودم برای وصل او ، خیلی بی مقدار است ،

 

می گفت همین اظهار بی مقداری برای او خیلی ارزشمند است !

 

 

می گفتم آتش عشقم نسبت به عاشقانش ، کم فروغ است ،

 

می گفت ذره شعلۀ عشق به او ، نسبت به عشق های مجازی پر فروغ تر است !

 

 

می گفتم عطش وصلم نسبت به محبانش ، کمتر است ،

 

می گفت برای او همین بسیار است !

 

 

می گفتم نسبت به کاملانش ، خیلی ناقصم ،

 

می گفت نسبت به ناقصان بی خبرش ، تو کاملی !

 

 

می گفتم علمم نسبت به عالمانش ،

 عملم نسبت به عاملانش ،

 معرفتم نسبت به عارفانش ،

 ذکرم نسبت به ذاکرانش ،

 شکرم نسبت به شاکرانش ،

حلمم نسبت به صابرانش ،

سجودم نسبت به ساجدانش ،

 رکوعم نسبت به راکعانش ،

 ایمان و یقینم نسبت به اولیاء ش

 و ...

خیلی خیلی کمتر است ،

 

می گفت تمام اینها که به این مقامات رسیده اند از لطف و عنایت او بوده ، تو هم از او بخواه !

 

می گفت در این دنیایی که نسیه را به نقد نمی دهند ، ذره ایی از نسیۀ تو در برابر تمام نقد دیگران ارزشمند است !

 

می گفت باید فقط از او بخواهی و بس . تا او نخواهد قدمی از قدم برداشته نمی شود و ذره ایی جا به جا نمی شود !

 

 می گفت حتی برگی که از درخت می افتد به خواست، اراده و قدرت اوست !

 

حتی برگی از درخت !

 

عجباه !

 

 

 

ای محبوب جانی ام !

 

از تو می خواهم حال که بهار شده و طبیعت دوباره متولّده شده ،

 

طبیعت وجودی من را هم دوباره ،

 

نه سه باره ! متولّد کن ،

 

تولّدی که

 

 از تو باشد ،

 

برای تو باشد

 

و

 

به سوی تو باشد !

 

 

ای تنها گوهر یگانۀ وجودی ام !

 

فقط تو برایم باش و دیگر هیچ هیچ !

 

چرا که ،

 

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجتست

چون کوی دوست هست بصحرا چه حاجتست !

 

جانا به حاجتی که تو را هست با خدا

کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجتست !

 

ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم

آخر سؤال کن که گدا را چه حاجتست !

 

ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست

در حضرت کریم تمنّا چه حاجتست !

 

محتاج قصّه نیست گرت قصد خون ماست

چون رخت از آن توست به یغما چه حاجتست !

 

جام جهان نماست ضمیر منیر دوست

اظهار احتیاج خود آنجا چه حاجتست !

 

آن شد که بار منّت ملّاح بردمی

گوهر چو دست داد به دریا چه حاجتست !

 

ای مدّعی برو که مرا با تو کار نیست

احباب حاضرند به اعداد چه حاجتست !

 

 یا زهرا جان مددی !

 



کجا یابم وصال چون تو شاهی !


هو المحبوب

 

 شکر لله

 

 الحمد لله

 

ای محبوب جانی ام !

 

هزاران هزار شکر ،

 

به عدد بی نهایتی که فقط تو می دانی ، شکر !

 

شکر که ؛

 

تنها بازماندۀ حمایتگر را هم از من گرفتی

 

و

 

در این دنیای وانفساه ، تنها رهایم کرد !

 

 

شکر که رهایم کرد و تنهایم گذاشت !

 

چون ،

 

این تنهایی ، تو را برایم به ارمغان آورد

 

و

 

تو را با تمام وجودم یافتم و حس کردم

 

فهمیدم که در آن سال ها ، هیچ با تو نبوده ام

 

هر چند که تو همیشه با من بودی !

 

 

ای محبوب جانی ام !

 

در دلم ،

 

دیگر هیچ مأنوسی نیست جز تو !

 

دیگر هیچ ...

 

چه می گویم

 

دیگر هیچ کسی نیست جز تو !

 

 

من مانده ام

 

و

 

تو


 

خیلی وقت بود که دلم می خواست با تو تنها باشم

 

ولی

 

الان که تنهاییم

 

دلم می گوید که کاش این خود را نیاورده بودی

 

و

 

فقط  او  بود  و  او !

 

آن وقت تنهایی ، عجب شیرین و لذت بخش بود !


 

به دلم می گویم ،

 

هر چند این خود من ، حجابی است بین تو  و  او ،

 

ولی این خود می داند که

 

تو به غیر از او کسی را نداری !

 

بدان که

 

او هم به غیر از او کسی را ندارد !

 

پس ، راحت باش و آسوده خاطر عشق بازی کن !

 

نه حجابی است نه نامحرمی ،

 

این خود خیلی وقت است که رام و آرام شده ،

 

هر چند حایل است ولی او را مثل شیشه ، شفاف و مثل آب ، زلال بدان

 

و

 

وقت را غنیمت بشمار !

 

دیدار  را شروع کن

 

و

 

هر چه خواهی بگو

 

ولی بدان که هر چه سکوت کنی

 

و

 

نظاره گر و سماع گر باشی ،

 

بیشتر سود خواهی برد !

 

چون ، دیگر کجا می توانی چنین محبوب و یار دلنشینی را بیابی !

 

و

مطمئن باش که ،

او هم با تو زمزمه خواهد کرد :

 

" ای محبوب جانی ام

 

   من لی غیرک !  "

 

 

 روز محشر عاشقان را با قیامت کار نیست

 

 کار عاشق جر تماشای جمال یار نیست !



 از سر کویش اگر سوی بهشتم می برند

 

 پای ننهم گر در آن جا وعدۀ دیدار نیست !

 

  یا زهرا جان مددی !



یار نزدیکتر از من به من است !


هو المحبوب

 

اللّهمّ إنّ قلوب المخبتین إلیک والهة

و سبل الرّاغبین إلیک شارعة

و أعلام القاصدین إلیک واضحة

و أفئدة العارفین منک فازعة

و أصوات الدّاعین إلیک صاعدة

و ابواب الإجابة لهم مفتّحة

و دعوة من ناجاک مستجابة

و توبة من أناب إلیک مقبولة

و عبرة من بکی من خوفک مرحومة

و ...

 

 

اینها زمزمه هایی بودند که از لطف محبوبم برای چندمین بار نجات بخش و رها بخشم بودند ،

 

هر وقت که به عقب بر می گردم و جا می مانم از روی کرم ، رحم و لطفت برمی گردانیم

 

با اینکه می دانی چه ها کرده ام و چه ها خواهم کرد

 

امّا ، دوباره دوستم می داری !

 

 

 

می دانی ،

 

می دانم که می دانی

 

در وادی عشق و محبتت ، دعوی عشق کردن برایم سخت است ،

 

نه اینکه دشوار باشد

 

نه ،

 

شرم آور است !

 

 

 

نمی دانم که :

 

ما عاشق توأییم و تو معشوق !

 

یا

 

تو عاشق مایی و ما معشوق !

 

 

فقط می دانم که عشق و محبت یکطرفه در عالم دنیایی ما معنایی و سرانجامی ندارد

 

امّا ،

 

عشق در عالم خدایی تو ، بیشتر یک طرفه است

 

و

 

این عشق یکطرفه برای تو بسی ارزشمند است

 

و

 

چه سرانجام نیکویی دارد این عشق تو :

 

عاشق شدن و نجات ما !

 



 

هدف را رها کرده ام

 

مقصد را گم کرده ام

 

وصل را به فراموشی سپرده ام

 

قرب را از یاد برده ام

 

عشق را  بدل گرفته ام

 

نقد را جایگزینی برا ی نسیۀ تو قرار داده ام

 

و

 

اینکه در این وادی غربت گاه عاشقان به بیراهه رفته ام

 

و

 

حیرانم !



 

ای محبوب جانی ام !

 

این نور هدایت گر توست که چراغ راهم در تاریکی و ظلمت نفسم است ،

 

این رحم و لطف توست که نجات بخشم از نفس ظالمم است ،

 

رهایم کن

 

و

 

نجاتم ده !

 



 

ای محبوب جانی ام !

 

با جذبه ایی از خود ، چنان جذبم کن که دیگر برگشتی در آن نباشد !

 

با پرتویی از عشقت ، چنان مجنونم کن که دیگر هیچ گاه عاقل نشوم !

 

با نوری از انوارت ، چنان نورانی ام کن که دیگر ظلمتی در من باقی نماند !

 

با یادی از ذکرت ، چنان حضوری بخش مرا که دیگر غیبتی در آن نباشد !

 

 

 

هر چند که ؛

 

تا ظلمتی نباشد ، نور معنا نمی دهد !

 

تا عاقلی نباشد ، عاشقی و مجنونی رنگی ندارد !

 

تا غیبتی نباشد ، حضور لذّتی ندارد !

 

تا هجری و فراقی نباشد ، وصل طعم ندارد !

 

 

امّا ،

 

 

ای محبوب جانی ام !

 

من تنها تو را می خواهم و دیگر هیچ !

 

هیچ هستم در مقابل عاشقانت

 

ناقصم در برابر کاملانت