تبليغاتX
بانوی دو گیتی ، زهراء

 

 

بانوی دو گیتی ، زهراء

در نهانخانۀ عشرت صنمی خوش دارم !


هو المحبوب

 

بعد از مدّت ها ،

 

شاید

 

برای من

 

سال ها ،

 

امروز به میعادگاه سری زدم

 

چقدر دل تنگش بودم !

 

وقتی قدم به آنجا گذاشتم

 

فهمیدم که ،

 

چقدر دلتنگت بودم و نمی دانستم !

 

چقدر عاشقت بودم و خبر نداشتم !

 

 

 

 

از دلم می پرسم :

 

تو که در میعادگاه اینقدر عاشق و مستش می شوی ، پس چرا دیر به دیر به اینجا سر می زنی ؟!

 

آخه ، بهترین مکان برای عاشقان ، عشرت کده شون هست ،

 

چرا نمیایی و همین جا مقیم نمی شی ؟!

 

 

 

پاسخی می ده که هیچ جای بحث و سوالی نمی گذاره :

 

" در نهانخانۀ عشرت صنمی خوش دارم "

 

 

 

ربنّا لا تزغ قلوبنا بعد إذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمة ،

 

إنّک أنت الوهاب !

 

 

یا زهرا جان مددی !



گوهر چو دست داد به دریا چه حاجتست !


 هو المحبوب

 

ای یگانه گوهر گرانبهای من !

 

یادت هست که ،



می گفتم  من از او خیلی دورم ،

 

می گفت او به تو خیلی نزدیک است !

 

 

می گفتم به او عاشقم ، امّا گوهری برای نشانۀ عشقم ندارم ،

 

می گفت او به تو عاشق تر است و وجود عشقش در قلبت هم گوهر یگانه ایی است که باید آن را قدر بدانی ، چون نصیب هر کسی نمی شود !

 

 

می گفتم به او مشتاقم و تنها شوقم وصال به اوست ،

 

می گفت او به وصال تو مشتاق تر است !

 

 

می گفتم یاوری و دست گیری ندارم و در طریق تنهایم ،

 

می گفت او بهترین یاور و راهنماست ، از او بخواه رساندن یار در طریقتت را !

 

 

می گفتم دلم می خواهد تنها به ذکر و یاد او مشغول باشم ،

 

می گفت فأذکرونی أذکرکم !

 

 

می گفتم به شکرانۀ نعمت هایش مشغولم ،

 

می گفت و أشکروا لی و لا تکفرون !

 

 

می گفتم فقط دلتنگ او هستم و صبر و قرار ندارم ،

 

می گفت او بیشتر دلتنگ توست ، پس بیشتر توجه و حضور داشته باش تا زودتر برسی !

 

 

می گفتم او محبوب جانی ام است و تنها قلبم طالب وصل اوست ،

 

می گفت او بهترین محبوب است و مطلوب همه !

 

 

می گفتم گوهر وجودم برای وصل او ، خیلی بی مقدار است ،

 

می گفت همین اظهار بی مقداری برای او خیلی ارزشمند است !

 

 

می گفتم آتش عشقم نسبت به عاشقانش ، کم فروغ است ،

 

می گفت ذره شعلۀ عشق به او ، نسبت به عشق های مجازی پر فروغ تر است !

 

 

می گفتم عطش وصلم نسبت به محبانش ، کمتر است ،

 

می گفت برای او همین بسیار است !

 

 

می گفتم نسبت به کاملانش ، خیلی ناقصم ،

 

می گفت نسبت به ناقصان بی خبرش ، تو کاملی !

 

 

می گفتم علمم نسبت به عالمانش ،

 عملم نسبت به عاملانش ،

 معرفتم نسبت به عارفانش ،

 ذکرم نسبت به ذاکرانش ،

 شکرم نسبت به شاکرانش ،

حلمم نسبت به صابرانش ،

سجودم نسبت به ساجدانش ،

 رکوعم نسبت به راکعانش ،

 ایمان و یقینم نسبت به اولیاء ش

 و ...

خیلی خیلی کمتر است ،

 

می گفت تمام اینها که به این مقامات رسیده اند از لطف و عنایت او بوده ، تو هم از او بخواه !

 

می گفت در این دنیایی که نسیه را به نقد نمی دهند ، ذره ایی از نسیۀ تو در برابر تمام نقد دیگران ارزشمند است !

 

می گفت باید فقط از او بخواهی و بس . تا او نخواهد قدمی از قدم برداشته نمی شود و ذره ایی جا به جا نمی شود !

 

 می گفت حتی برگی که از درخت می افتد به خواست، اراده و قدرت اوست !

 

حتی برگی از درخت !

 

عجباه !

 

 

 

ای محبوب جانی ام !

 

از تو می خواهم حال که بهار شده و طبیعت دوباره متولّده شده ،

 

طبیعت وجودی من را هم دوباره ،

 

نه سه باره ! متولّد کن ،

 

تولّدی که

 

 از تو باشد ،

 

برای تو باشد

 

و

 

به سوی تو باشد !

 

 

ای تنها گوهر یگانۀ وجودی ام !

 

فقط تو برایم باش و دیگر هیچ هیچ !

 

چرا که ،

 

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجتست

چون کوی دوست هست بصحرا چه حاجتست !

 

جانا به حاجتی که تو را هست با خدا

کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجتست !

 

ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم

آخر سؤال کن که گدا را چه حاجتست !

 

ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست

در حضرت کریم تمنّا چه حاجتست !

 

محتاج قصّه نیست گرت قصد خون ماست

چون رخت از آن توست به یغما چه حاجتست !

 

جام جهان نماست ضمیر منیر دوست

اظهار احتیاج خود آنجا چه حاجتست !

 

آن شد که بار منّت ملّاح بردمی

گوهر چو دست داد به دریا چه حاجتست !

 

ای مدّعی برو که مرا با تو کار نیست

احباب حاضرند به اعداد چه حاجتست !

 

 یا زهرا جان مددی !