بانوی دو گیتی ، زهراء
هو المحبوب
بیست روزی از آن وعدۀ روح بخشت می گذرد
و
من همچنان منتظر !
بیست روزی است که می ترسم و نا امیدم
نه از تو ،
بلکه از خودم !
می ترسم که این من باعث تحقق نبخشیدن وعده ات شده باشد ،
بیست روزی است که به کنکاوش این من پرداخته ام
اما
هر چه بیشتر می جویم ، بر نا امیدی و ترسم افزوده تر می شود !
تنها یاد بشارتت هست که آرامم می کند
نه یاد بشارتت ،
بلکه یاد خطاب بشارتت :
« بشر عبدی ... »
به خطاب عبدی ! دل خوش و امیدوارم !
تو خود کمکم کن
نه اینکه علّت را بیابم
نه !
کمکم کن تا تو را بیابم ،
اگر تو باشی
دیگر چه نیازی به تحقق وعده است !
ای محبوب جانی ام !
می دانی که
همۀ اینها بهانۀ وصال و قرب به تو است !
پس ،
در این دنیای وانفسای بی وفایی و تنهایی !
تو
همه کسم باش
و
یاریم کن !
چرا که ،
سحرگه شکفتنم هوس است !
یا زهرا جان مددی !
